روزایِ خوبم

خب ما رفتیم و برگشتیم :)

من الان واقعاً حس ِ یه آدم خوشحال رو دارم به اندازه بی نهایت :)

شمال خیلی خوب بود الان وقتِ توضیح دادنِ روزامون رو ندارم

ولی راپل سوار شدیم،جنگل گردی کردیم،ماهی کباب کردیم،تو کلبه چوبی همدیگه رو ترسوندیم و چای آتیشی خوردیم شباش الکی الکی زدیم رقصیدیم

جمعمون 8 نفره بود خیلی خوب بود

اون سفر واسه من بهترین روزای عمرم بود

مستــــــــر بی نهایت حواسش به من بود

با اینکه همیشه اینجوریِ ولی من حساس تر شده بودم

هرچی میگفت غــــــش میرفتم واسش :)

وابستگی ِ من بهش خیلی زیاد شده بود روز آخر ِ سفر کلی ناراحت بودم از جدایی :(

واقعاً قلبم داشت کنده میشد نمیخواستم جدا شم مستـــــر کلی ناراحت شد ازم :(

ولی به جاش امروووووووز با بهترین چیزی که میشد سورپرایزم کرد :×

اینکه بی خبر ساعت 8 صبح اینجا بود ! اینکه بازم سورپرایز داشت واسه من

واسه همین چیزاشه که عاشقشم من تا حدِ مرگ !

رفتیم باشگاه اسب سواری  اسب سوار شدیم وای من عاشق ِ اسبم

تا این حد به اسب نزدیک نشده بودم رو ابرا سیر میکردم

با همه اسبا عکس گرفتم باهاشون حرف میزدم کل باشگاه رو شلوغ کرده بودم

مربی ِ اسب سواری اسمش علیرضــا بود واقعاً پسر ِ باحالی بود کلی بهم اسب سواری یاد داد

کلی باهاشون صمیمی شدیم با اینکه مستــــــر با واسطه میشناختشون

واقعاً اسبایِ خوبی بودن اسب واقعاً نجیبِ با اسبی که سوار بودم کلی دوست شدم

اصلاً عین بچه ها شده بودم هی سریع یاد میگرفتم و اونا تشویقم میکردن من ذووووووق مرگ میشدم

بیشتر هیجانی میشدم مخصوصاً وقتی سعی میکردم تاخت برم و نزدیک بود از اسب بیوفتم :))

ولی تو یه حرکت اساسی خودمو اسب رو جمع وجور کردم و همه ترسیده بودن !

مستــــر بدجوری خیز برداشته بود سمتم وای یه لحظه بدجوری رنگش پرید وقتی سرمو آوردم بالا ونگاهش کردم

واقعا دلم واسش سوخت :×

من واقعاً عاشق همین کارایِ مستـــــرم هم برنامه میریزه هم حمایت میکنه هم تشویق :)

وقتی ذوق کردنمو میبینه واقعاً خوشحال میشه خودشو یادش میره چون میدونه من خیلی شیطونم و همیشه بلا سر خودم میارم :)) بدجوری مواظبم ِ :×

خلاصه که من کلی اسب سواری کردم کلی شارژ شدم :×

جزء بهترین روزهای عمرم بود :×


زمان: 2015-07-26 12:35:34